دلتنگم نمیدونم دقیقا برای چی یا کی!!

ساخت وبلاگ

از اول هفته درست راس ساعت 5:30 صبح که پا شدم یه دوش بگیرم یه دلتنگی مفرطی همه وجودمو فرا گرفته بود و تا الان ادامه داره و من اصلا نمیدونم علتش چیه.. ضمیر ناخودآگاهم کجا سیر میکنه که اینجوری به هم ریخته روانمو.. چند شب پیش تا نصفه های شب بیدار بودم و زل زده بودم به دو تا ستاره ای که یواش یواش داشتن از افق دیدم میرفتن کنار و من یاد برادرزاده هام افتادم و تو دل تاریکی شب به غریبیشون، به بی کسیشون، به بی مادریشون خیلی عمیق فکر کردم.. نمیدونم شاید افسردگی وجودمو گرفته و من با پر رویی تموم دارم  خودمو میزنم به یه راه دیگه. این چند روز دلم میخواد با کسی حرف نزنم و بیشتر دلم میخواد تو خودم باشم.. شایدم از اثرات این قرصهای آرامبخشه که داره معکوس عمل میکنه.. مجرد که بودم خیلی این حال و هوا رو تجربه میکردم .

پ.ن1: مادرم چشمشون به خاطر دیابت خونریزی کرده و باید لیزر بشه

پ.ن2: دلم بی نهایت برای خواهرکم تنگ شده و من خیلی وقته نه دیدمش نه صداشو شنیدم. باورم نمیشه این همه فاصله رو!!

پ.ن3: بالاخره کار تعمیر منزل برادرم داره تموم میشه و بزودی میرن خونه خودشون . دو ماهی بود مهمون خونه مادرم بودن.

 

...
نویسنده : بازدید : 24 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 23:36