قضا و بلا ...

ساخت وبلاگ

قضا و بلا ...

یکشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۴ 15:38

روز سه شنبه نزدیکای عصر تصمیم گرفتیم سه تایی بریم بیرون و پیاده روی کنیم ... بعد از آماده کردن دخترک، مشغول اماده شدن خودم شدم و برای چند لحظه ازش غفلت کردم.. وقتی از در بیرون رفتیم بهم گفت مامان نمیتونم نفس بکشم!!!!!

بینیشو نگاه کردم دیدم یه چیز سفید رنگی ته بینیشه . گفتم چیزی کردی داخل بینیت؟ گفت آره دکمه .

با جناب "میم " دوباره چک کردیم دیدم بعلههه. دکمه انتهای بینیشه.

عجله ای بردیمش بیمارستان و اونجا ما رو به دکتر گوش و حلق و بینی ارجاع دادن و دکتر با قلاب تلاش کرد که دکمه رو خارج کنه و موفق نشد.

قرار شد فردا ببریمش بیمارستان و تو اتاق عمل خارجش کنن. ولی دخترک  همون شب سرما خورد و تب کرد و برنامه عقب افتاد و قرار شد بعد از خوردن دارو و  کنترل تبش شنبه صبح بره اتاق عمل. تصمیم سختی بود بیهوش کردن دخترک. ولی از اونجایی که دکترش گفت موندن جسم خارجی داخل مجاری تنفسی خطر بیشتره تسلیم شدیم.

 شنبه صبح دکتر بیهوشی حرفای وحشتناک  در مورد ریسک بیهوشی موقعی که بچه سرماخورده باشه برامون گفت و من حس کردم بدنم کامل بی حس شد!!! مردد به جناب"میم " نگاه کردم درموندگی رو تو صورتش دیدم . ولی هر طوری بود راضیم کرد که بره واسه عمل..

ساعت 10:20 دقیقه دخترک رو بیهوش کردن و با آندوسکوپ مجاری تنفسیش رو چک کردن حدود نیم ساعت بعد دکترش خبر داد که چیزی رویت نشد و به احتمال زیاد موقعی که قلاب زده به سمت مری رفته و قورتش داده.

پشت در اتاق عمل با صدای بلند گریه میکردم. قرار نبود اینقد طول بکشه.. چرا دخترک رو نمیارن. چرا به هوش نمیاد. ساعت 12:50 دوباره چشمهای طوسی دخترک رو دیدم که داشت نگام میکرد...

خدایا فقط تو میدونی من چی کشیدم. تمام اون مدت به مامان رونیا فکر میکردم. عذابایی که لحظه به لحظه کشیده بود رو با همه وجود یه مقداریشو لمس کردم. بمیرم برای دلت عزیزم. همش دعات میکردم که خدا اجر صبرتو بهت بده.

خدایا همه مادرا و پدارایی که فرزند بیمار بد حال دارن خودت دریاب.. خدایا ما رو با بچمون امتحان نکن.

خدایا من بنده بدیم اما مطمئنم که تو خدای خیلی خوبی هستی. شکرت.

" الهم اشف کل مریض "

خاله ریزه

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 11:03